X
تبلیغات
زندگی غزلِ 16 ساله

زندگی غزلِ 16 ساله

خاطرات من و شروع دوران جدیدی از زندگیم

دلم برات تنگ شده

سلام خوبین؟؟؟؟؟؟

منم خوبم فقط دلم برا سپهر تنگ شده

حوصله هیچی رو ندارم دیگه دوست دارم زودتر برم پیشش

فعلا بای
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم دی 1390ساعت 0:51  توسط غزل  | 

یکم از گذشته

سلام اینجا دفتر خاطرات منو سپهرهEmoticon

یکم از گذشته بگم و این که چطور نامزد شدیم من وقتی سال اول بودم مامان بابام جدا شدن منو مامانم بعد از طلاق اومدیم کرمانشاه

تهران بودیم قبلا,آخه مامانم کرمانشاهیه بابام تهران الان 1 سال نیست کرمانشاهم چند ماه

مامانم بعد این که اومدیم کرمانشاه رفت دانشگاه سنندج واسه فوق

منم تنها خونه مامان بزرگgirl_cray.gif

سخته خوب دوری از پدر مادر درد آوره

سپهر با ما فامیله یعنی میشه پسر خاله مامانم چند بار تو مهمونی ها دیده بودمش اما هیچوقت فکر نمیکردم با هم ازدواج میکنیم

راستی ما با هم دوست نبودیم

سپهر منو خیلی دوست داشت و میدونست تو چه شرایط بدی هستم

اومد خاستگاری

واقعا از تنهایی درومدم

دیگه فعلا نامزدیم تا ببینیم چی میشه

من به خاطر این که خیلی تنها بودم و خیلی سپهرمو دوست دارم قبول کردم

فقط الان من کرمانشاهم سپهر تهران

امیدوارم زودتر ببینمش دلم براش یه ذره شدهgirl_cray2.gif

ترو خدا دعا کنین مامانم راضی شه زودتر برم تهران دیگه داریم میمیریم

درسته همش تلفنی میحرفیم اما دوس دارم ببینمش

دیگه طاقت دوریشو ندارم
امیدوارم زودتر به هم برسیم

دعا یادتون نره مرسی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 2:34  توسط غزل  |