زندگی غزلِ 16 ساله
خاطرات من و شروع دوران جدیدی از زندگیم
ببخشید
تروخدا میدونم خیلی وقته نیومدم از همتون شرمنده بخدا اینقد کار داشتم حتی
به زور با گوشی نظراتون رو تایید کردم خلاصه شرمنده روی همتونم قول میدم
جبران کنم اما همینجا به اونا که فکر کردن منو سپهر از هم جدا شدیم بگم منو سپهر با هم خیلی خوشیم و هیچوقتم جدا نمیشیم دیگه ازین فکرا نکنین تو این مدت کارای عید بود همش خرید همش این ور اون ور خب اولین عیدیه که با همیم برام مهمه بعد از یه طرف رفتیم تهران که هم پدر مادر سپهرو ببینیم هم بابای من ما که رفتیم بعد 2 روز بابای سپهر حالش بد شد سکته کرد خیلی همه داغون بودن سپهر که دیگه هیچی منم میدیدم سپهرم اینجوریه از همه بدتر بودم خود سپهرم یه روز افتاد بیمارستان اما چیزی نبود فقط فشارش افتاده بود خوشبختانه خلاصه خیلی اتفاقات افتاد این مدت الان نمیتونم بگم بعدا شاید تو پست های بعدی بگم الانم تا بیشتر ازتون شرمنده نشدم میخوام بهتون سر بزنم اونایی هم که رمز خواستن تا اونجا که بتونم میدم اگه یادم رفت کسی باز بهم بگه الان تا اونجا که بتونم میام سر میزنم و میخونم هرچی موند واسه فردا میام دیگه ناراحت نشین تا نخونم که نمیشه بازم ممنون که تو این مدت بهم سر زدین جبران میکنم دوستون دارم عزیزان بــــــــــــــــــــــــــــای بعدا نوشت: +ممنون واسه بابای سپهر دعا کردین حالش خوبه دیگه +منو سپهر با هم دعوا داریم سپهر میگه باید اصلاح کنی موهاتو رنگ کنی اما خب مدرسه اخراجم میکنه اصلا میخواد کاری کنه من دیگه مدرسه نرم چون گفتم بندازنم بزرگسال دیگه نمیرم اصلا آخه شما بگین این برا چشه من اصلاح کنم تازه مدرسه هم نبود نمیکردم هم درد داره هم اینکه من 16 سالمه خب زود پوستم چروک میشه نمیخوااااااااااااااااااام تو آپ بعدی یه خبر خوب داریم خیلیییییییییییییییییی خوووووووووووب اومدم بگم من شاید باز هم چند روز نیام یکم کار دارم مدرسه ام اصلا نمیرم(درسمو میخونم ها) خیلی خیلی کار دارم بعدا میام همه رو میگم اما همه این سختی ها واسه اینکه داریم یه زندگی خوب شروع میکنیم ارزش داره شاید نظراتون رو تایید کنم اما فعلا نمیتونم جواب بدم ببخشید... دوستون دارم بااااااااااااااااااااااااااای خوب بقیه مطلب رو سپهر مینویسه خیلی شخصیه... سپهر:اگه دوست ندارین با غزل دعوام شه ازش رمز نخواین خیلی شخصیه واسه خودمون مینویسم مرسی الان ساعت 4:02 صبح که من هنوز نخوابیدم ساعت 7 هم باید بیدار شم نمیدونم چرا خوابم نمیبره تازه با یه روانشناس آشنا شدم کلی امیدوارم کرده و گفته که زود نیس دیگه نبینم کسی بگه زوده ها امروز 1 ساعت سپهرو دیدم هم کلاس داشت هم من باید برا فردا براش کادو میگرفتم با خالم رفتیم گرفتیم حالا نمیگم چی گرفتم چون ممکنه بیاد بخونه... دیگه وسایلم انگار تکمیل شده همه چی گرفتیم اصلا خوابم نمیبره دلم میخواد پیش سپهر باشم اگه خونش به مدرسم دور نبود همونجا میموندم از خونه سپهر تا مدرسه 1 ساعت راه هست خیلی دوره تازه بخواد منو ببره مدرسه خودش از کلاس جا میمونه تنها هم نمیذاره جایی برم نمیدونم چرا اما هیچی نمیگم مامانم میگفت اولشه اشکال نداره چقدر دلم برا مامانم تنگ شده از وقتی سپهر اومده تو زندگیم مامانم 1 بار دیدم امروز بابام زنگ زد گفت نکنه بهت اجازه ندن بری پیش سپهر گفتم نه کسی کار نداره گفت سعی کن بیشتر پیشش باشی تا بشناسیش الهی قربون بابایی روشن فکرم برم خیلی جیگره بابام دلم براشون خیلی تنگ شده دوست داشتم الان مامانم بود باهاش حرف میزدم همیشه تنها بودم هیچوقت با پدر مادرم نبودم از روزی یادم میاد خونه مامان بزرگ بودم و از 6 ماهگی مهد کودک با این همه خیلی دوسشون دارم چون بهشون حق میدم مامان بابام بیشتر برام مث یه دوست بودن تا پدر مادر از روزی یادم میاد کاری نکردم اونا ندونن خیلی دوسشون دارم شاید چند روز اگه مدرسه اجازه بده بریم تهران با سپهر هم اون مامان باباشو ببینه هم من بابامو هنوز بعد نامزدی بابامو ندیدم فقط تلفنی حرف زدیم یه بار هنوز قبل خاستگاری بود اومد کرمانشاه منو دید و رفت دیگه نیومده یعنی نمیشد بیاد خونه مامان بزرگم بود(مامان مامانم)نمیشد بابام بیاد اما تلفنی همه کارا هماهنگ بود حتی فهمیدم با مامانم دعواش شده گفته بود نمیتونی نگهش داری بدش من چرا میخوای بدیش شوهر کلی دعواشون شده بود که من تازه فهمیدم اما انگار هر دو راضی شده بودن این ازدواج بهتره حتی مامانم خودش با چند تامشاور حرف زده اما به من نگفتن امروز اینارو خالم بهم گفت راستی خالم هنوز ازدواج نکرده 22 سالشه برام مث خواهره واقعا دوسش دارم خوش به حال هرکی با خالم ازدواج کنه من از هر 2 طرف تنها نوه هستم هم مامانم بچه بزرگه هم بابام نه تنها خواهر برادر ندارم دختر خاله و دختر عمه و اینا هم ندارم فقط یه داییم تازه زن گرفته هنوزم بچه ندارن البته زن دومشه اول یه زن گرفت جدا شدن این یکی دیگس خوابم نمیبره دارم همه چی رو میگم ها حوصله شکلک گذاشتن هم ندارم هی میگم زنگ بزنم به سپهر اما میترسم خواب باشه بیدارش کنم دلم نمیاد از صبح تا غروب کلاس داشته خسته شده فردا هم که ولنتاینِ خیلی روزه خوبی میشه خیلی برنامه ریزی کردم حالا ببینم سپهر چه نقشه ای داره هر موقع وقت شد میام از ولنتاین مینویسم شاید فردا مدرسه نرم یا زودتر خالم بیاد اجازمو بگیره برم پیش سپهر نمیدونم بعدا میام همه رو تعریف میکنم دوستون دارم خیلی زیاد بووووووس بـــــــــــــــــــــــــــــــا ی مرسی از این همه تبریک خیلی دوستون دارم منو سپهر دیگه پیش همیم همش خیلی خوبه اما بیشتر از چند دقیقه نبوده و زود آشتی کردیم این چند روز تعطیلی خیلی خوبه تازه من چهارشنبه هم تعطیل کردم مدرسه نرفتم آخه باید صبح میرفتم چندتا وسیله میگرفتم با خاله جونم رفتم خیلیییییییییی از خالم ممنونم این همه کمکم کرد چهارشنبه مامان سپهر زنگ زد بهم اینقد گریه کرد دلم کباب شد دلش برا سپهر تنگ شده گفت این چند روز تعطیلی بریم اونجا اما نتونستیم خیلی کار داشتم به سپهر گفتم بره اما قبول نکرد گفت نمیرم مامانش کلی بهم گفت مراقبش باشم احساس مسئولیت میکنم الان نمیدونم این سپهر چشه گیر داده بود 22 بهمن عقد کنیم منم همش میخندیدم فکر کرده الکیه فقط فکره عقده نمیدنم خیلی مشکوک میزنه الانم خونه سپهرم من میگم خونه سپهر اما خونه خودمونه دیگه از چهارشنبه شب اینجام خیلی خوبه تنهایی با شوهلی لالا بغل شوهلی خیلی خوبه تا یکشنبه اینجا میمونم خیلی خوبه تازه امروز ظهر خودم غذا درست کردم جاتون خالی خونه داشت منفجر میشد در هر حال خوبه خوش میگذره اینقد پیتزا خوردیم مردیم دیگه امروز غذا رو سوزوندم 1 ساعتم گریه کردم هرچی سپهر میگفت اشکال نداره خیلی هم هول کرده بودم سپهرم هی نگام میکرد می خندید تا آخر سوخت تازه خودش هواسمو پرت کرد ولی فردا باز میخوام درست کنم دیگه قول میدم نسوزه سپهر میگفت راستشو بگو رفتی از خونه مامان بزرگت آوردی اما خودم درست کردم منو سپهر دیگه امروز محرم شدیم البته تلفنی نمیدونم قبوله یا نه وقت گرفته بودیم بعد گفت وقت نداره پشت تلفن خوند و دیگه محرم شدیم
خوشحالم که غزل اینجا دوستای خوبی پیدا کرده اما راستش زیاد موافق نیستم که خصوصی ترین مسائل هم میاد اینجا میگه اما خب دیگه کاریش نمیشه کرد وقتی غزلم دوست داره اشکال نداره تنها چیزی که میخوام اینه که همیشه پیشت باشم... تو همه زندگیمی به خدا تو نباشی میخوام دنیا نباشه قول میدم خوشبختت کنم همه دوستات هم شاهد باشن قول دادم به حرفای امروزم فکر کن دوست دارم تا روزی که نفس میکشم... غزل نوشت: وای سپهرم خیلی دوست دارم دیشب اینقد خوشحال شدم وقتی گفتی اکانت باز کنم بنوسی دلم نیومد رو نوشته تو بنویسم دوست دارم فعلا بمونه امروز هنوز سپهرمو ندیدم ادامه مطلب خصوصی نوشت از دیروزه اگه سپهر اجازه داد بهتون رمز میدم دیروز هم خیلیییییییییی خوش گذشت مث همه روزایی که باهات بودم... سلام دوستای گلم خوبین؟؟؟ نمیدونیی چقدر سرم شلوغ شده این چند وقت صبح مدرسه ظهرا با سپهر و بعد از ظهرا خرید!!!!!!!!! اینقد دیگه خرید رفتیم از هرچی بازار بدم میاد خب دیگه سپهر خونه گرفته و باید وسایل خونه رو بخریم هرچی میخریم یه چیزی کم میاد دیگه بعضی چیزارو ندیده میگم خوبه حالا همه چی کامل شده تقریباً مونده موبل و میز ناهار خوری و تخت و خیلی چیزا مونده انگار وای خیلی خسته شدم دیگه به درسامم نمیتونم برسم خالم خیلی بهم کمک کرد دستش درد نکنه مامانم که 1 روزم باهام نیومد الهی فدای سپهرم بشم اینقد خوبه من هرچی بگم نه نمیگه تا میبینه خسته شدم زود میگه برگردیم چقدر از اینکه سپهر کنارم باشه احساس آرامش میکنم خیلی حس خوبیه امروز رفتیم نمایشگاه موبل و این چیزا بود همونی که میخواستیم اما تختاش اصلا خوشگل نبود خوشم نیومد اما یه میز ناهار خوری سفارش دادیم گفتن 15 روز دیگه میارن تازه دارم غذا درست کردنم یاد میگیرم نمیخوام سپهر فکر کنه هنوز بچه ام و بزرگ نشدم خیلی چیزا یاد گرفتم برنج یاد گرفتم ماکارونی خورش قیمه قورمه سبزی زیاد دیگه هرچی مامان بزرگم درست کرده من یاد گرفتم چقدر از غذا درست کردن بدم میومد اما الان با یه علاقه خاصی دارم یاد میگیرم سپهر میخواست نذاره دیگه بیام اینجا میگفت اینا تورو ازم میگیرن نمیذارن بهت برسم اما دیگه قول دادم به حرف کسی گوش ندم شما هام خواهش میکنم نظر نا امید کننده ندین منو سپهر کنار هم خوشبختیم جای نگرانی نیس ادامه مطلب خییییییییلی خصوصیه شاید دوستایی که بیشتر میشناسمشون رمزو بدم اما باز خجالت میکشم اومدم یکم توضیح بدم بچه ها چند نفر اومده گفته زوده ازدواج الان برام من نمیگم ناراحت نشدم شدم اما میخوام بگم من خونوادم راضی شد آره اول مخالفت بود اما با حرفام قانع شدن خیلی چیزا هست که خصوصی هستن و نمیشه گفت اما اینارو میگم چون دوستامین وسپهر گفت بگو تا بدونن سپهر از نظر همه خونواده پسر خوبیه و از پس همه چی بر میاد از این جهت هم من هم همه اطمینان دارن... من تو این مسئله که میگین واسم زوده هم فکر کردم هم اینکه با بابام حرف زدم بابا مامان من هم زود ازدواج کردن و این مشکل براشون پیش اومده درسته اما دلیل طلاق مامان بابام اینا نبود خیلی شخصیه نمیشه بگم شما نمیتونین اینو حس کنین وقتی نه مامان نه بابا پیشت نیس چقدر سخته من از وقتی سپهر تو زندگیم اومده دارم میخندم دارم حس میکنم آدمم حس میکنم یکی دوسم داره نمیگم مامان بابام بدن شاید شرایط باعث شده اما... بذارین هیچی نگم بهتره... بابام گفت بهتره فعلا نامزد باشی بری بیای بیشتر بشناسیش خوب داریم همین کارو میکنیم حالا بزنم به تخته نه کاره بدی تا حالا کرده نه دعوا کردیم دلیلی نمیبینم که زود باشه درسته من از زندگی چیزی نمیدونم حتی غذا درست کردن اما دارم یاد میگیرم و میدونم میتونم سپهر بیشتر از اینا واسم ارزش داره سخت هست اما من خودم بچه طلاقم همه چی رو از همه بیشتر میدونم و به خودم ایمان دارم هر کاری کردم درست بوده تا الان و هر کاری خواستم از پسش بر اومدم اینم میتونم از راهنمایی هاتون ممنونم بهم کمک کرد اما من بهش ایمان دارم عشق ما رو هوس نبوده یا ازین دوستی های الکی نبوده ما با رضایت کامل خونواده هر 2 طرف شروع کردیم نمیخوام تعریف بشه اما هر 2 هم از خونواده های الکی نیستیم وقتی همه بهمون ایمان دارن پس یعنی میتونیم اما به سفارش بابام فعلا نامزد میمونیم اما صیغه محرمیت میخونیم تا عید اگه راضی بودیم عقد کنیم اینجوری هم میتونم پیشش بمونم هم اینکه بیشتر با هم آشنا میشیم و مدرسه هم نمیتونه گیر بده بازم اگه سوال داشتین بگین جواب میدم دوست دارم تا اولای آشناییمونه همه چی رو بدونین هدف اصلیمم یادگاری موندن این لحظاتِ که خیلی شیرینه


شرمنده تروخدا نه بهتون سر زدم نه آپ کردم آخه خیلی سرم شلوغ بود
حتی هنوز نظراتون هم تایید نکردم الان بعد از آپ هم یکی یکی بهتون سر میزنم هم تایید میکنم
خب از این چند روز بگم اول اینکه منو سپهر دیگه عقد کردیم ترسیدم بگم نکنه پشیمونم کنن بعضی ها
چند روزه مدرسه نرفتم رفتیم تهران اول قرار بود فقط مامان بابای سپهر و بابای خودم رو ببینیم و بیایم اما وقتی همه جمع شدن نتیجه گرفتیم عقد کنیم بهتره و اینکه به هر دو ثابت شد چقد همدیگرو دوست داریم و اینکه صبر کردن فایده نداره و این بهتره
از همون چیزی هم که میترسیدم اتفاق نیافتاد
یعنی جشن گرفتیم و هم فامیل مامان هم بابا اومدن روزه پنج شنبه یعنی شبه جمعه خیلی خوش گذشت عروس شدن خیلی حال میده
اصلا دلم نمیخواست از تهران بیام اونجا خیلی خوبه کرمانشاه رو دوست ندارم
سپهرم اینجارو دوست نداره خدایی فرهنگشون خیلی با ما فرق داره
عقدم که کردیم شناسنامه من سفید مونده اما اونجا مونده
اما اسم من تو شناسنامه سپهر رفته
تا مدرسه گیر نده آخه
خلاصه این مدت خیلی اتفاقات افتاد کاش وقت میکردم هر روزشو بنویسم
اما الانم درس دارم باید درس بخونم تا هم بهم گیر ندن غایب شدم این همه هم اینکه
جا نمونم الانم خونه سپهرم دیشب ساعت 2 رسیدیم بابام گفت خسته میشین با هواپیما برگردین اما دیگه سپهر گفت با ماشین اومدیم ماشینو چیکار کنیم
واقعا خسته کننده بود خیلی دوره سپهرم که هرچی بگی دارم میمیرم ماشینو نگه نمیداره یه سر میگازه فقط
بابام هم میترسید تصادف کنیم البته با این رانندگی سپهر واقعا خدا رحم کرد بهمون
بعد از جشن برا اولین بار وقتی بابام بغلم کرد دیدم داره گریه میکنه خیلی ناراحت شدم
بابامو خیلی دوست دارم خیلی بیشتر از مامانم نمیدونم چرا
از همه نظر هم چه قیافه چه اخلاق شبیه بابام هستم
مامان بابام چون زود ازدواج کردن منم زود به دنیا اومدم
وقتی بیرون میرفتیم همه فکر میکردن بابام داداشمه اینقد جوون بود الهی فداش شم الانم جوونه تازه33 سالشه میخواد بابابزرگم بشه
میخواستم عکس بذارم براتون اما سپهر نذاشت و اینکه چندتا دشمن داریم آدرس وبمو پیدا کردن بعدا بهتون میگم این چند روز جریانای دیگه هم داشتیم عقدمون خبر خوب بود اینجا گفتم اما ادامه مطلب با رمز میخوام یه اتفاق بد رو بگم
هرچند تو موقعیت بدی این مشکل پیش اومد اما نتونست منو سپهرو دلسرد کنه
از همتون معذرت میخوام این همه غیبت داشتم جبران میکنم
ادامـ ــه حرفایِ ما
سلام دوست جونی ها
ولنتاین همتون مبارک البته با تاخیر دیروز وقت نکردم آپ کنم ببخشید
الانم 2 باره مینویسم پاک میشه اعصابم بهم ریخته دیگه
دیروز صبح ساعت 11 بیدار شدم(خب ساعت 5 خوابیدم شب)مدرسه هم نرفتم
بیدار که شدم سپهر جونم خونه ما بود از 9 اومده بود اما دلش نیومده بود بیدارم کنه
بیدار شدم حاضر شدم رفتیم بیرون ناهار سپهر باهام دعوا کرد میگه چرا آرایش نمیکنی
آرایش کنی حداقل فکر میکنن زنمی حالا بگذریم...
رفتیم ناهار بخوریم جاتون خالی سپهر نمیدونم چش بود یه بطری دوغ ریخت رو خودش
منم دیگه از خنده مرده بودم فقط میگفتم با من راه نرو دیگه اومدیم خونه لباساشو عوض کنه
کادومو بهش دادم(یه ساعت گرفتم براش)سپهر خیلی گرون گرفتم باید پولشو بدی ها...
اونم برام یه دسبند خیلی خوشگل گرفته بود
سپهر
جونم مرسی بهترین کادوی زندگیم بود
دیدین چه بده سپهر؟؟از دیشب دارم رو مخش کار میکنم بذاره حداقل از کادو ها عکس بذارم نمیذاره تازه شما میگفتین عکس خودمون رو بذاریم
ولش کن نمیذارم تا شوهلیم ناناحت نشه
دیگه دیروز خیلیییییییییی خوش گذشت یه روزه خاص بود و هیچوقت فراموش نمیشه امیدوارم به شما هم خوش گذشته باشه
دیشب خونه سپهر موندم الانم اونجام با هم داریم آپ میکنیم
ادامـ ــه حرفایِ ما


البته ناگفته نماند چند باری هم دعوا کردیم



کم مونده بود سپهر از طبقه چهارم پرتم کنه پایین
خب دوس نداشتم اول بار بسوزه خیلی بد بود
من بدتر گریه میکردم خیلی ضایع شدم خب

سپهرم خیلی دوست دارم خیلی زندگیمو عوض کردی امیدوارم بتونم لایق این خوبیات باشم
وای بچه ها امروز غذا درست کردم اینقد خوب شد دیگه نسوخت



هووووووووووووووورا


ماه پیش همین روز بهترین روز زندگیم بود روزی که دیگه به آرزوم رسیدم
عقل آدما به سنشون نیست یکی میبینی 25 سالشه هیچی حالیش نیست الان نیستین ببینین که غزلم چه غذاهایی درست میکنه چقدر خوش مزه
خوب این یعنی اینکه از پس خیلی چیزا بر میاد
هرچند من ازش نخواستم یاد بگیره یا چیز زیاد مهمی نیس اما دیگه اینو نشون میده که اونم مثل منه و میتونه خیلی کارا برا اینکه به همه ثابت کنیم انجام بده من بهش ایمان دارم
درسشم عالیه معدلش شده 19/97 من میدونم غزلم همه چیش بیسته
میدونم با هم خوشبخت میشیم حالا 4 سال دیگه صبر میکردیم چی میشد؟؟
آخر که مال هم بودیم نه من خواهر برادر دارم نه غزل هر دوتامون تنها بودیم
از بچگی عاشق غزل بودم خیلی ساله دارم این دوری رو تحمل میکنم
پدر مادرم هم میدونستن بهم گفتن بری دانشگاه واست میریم خواستگاری خیلی ساله این قول رو بهم دادن الانم دارم بال در میارم به آرزوم رسیدم
اینکه بهترین و خوشگل ترین دختر فامیل مال من شده این هوس نیس من خیلی ساله غزل رو دوست دارم هیچوقتم ازش نمیگذرم جونمم براش میدم
نمیخوام دیگه ازش دور باشم یعنی دیگه نمیتونم بخدا دیگه نبینمش میمیرم...
بذا خاطرات امروزم خودم بنویسم:
اول اینکه صبح غزل رفت مدرسه منم ساعت 12 رفتم خونه مامان بزرگش که اجازشو بگیرم بریم بیرون لباساشم بردم که میاد بیرون عوض کنه میدونستم با لباس مدرسه نمیاد
تا رسیدم در مدرسه دیگه تعطیل شده بودن تو لباس مدرسه خیلی ناز میشه
از تو ماشین داشتم نگاش میکردم که خودش منو دید خندید و اومد سوار شد و سلام و اینا....
رفتیم خونه من که لباساشو عوض کنه بریم بیرون بعد دیدم خیلی زوده گفتم بمونیم اینجا عصر بریم گفت باشه
زنگ زدم برامون غذا آوردن و خوردیم بعد دیدم خسته شده گفتم خوابت میاد برو بخواب تا سر حال بریم بیرون دیگه رفتیم تا 4 خوابیدیم و ساعت 5 رفتیم بیرون
اول رفتیم پارک آزادگان که به خونم نزدیک
اونجا کلی قدم زدیم براش کلی پفک و اینا خریدم بعدم رفتیم پارک کوهستان تا حالا تنها نرفته بودیم رفتیم اونجا قلیون کشیدیم و خیلی خوب بود خلاصه
شامم رفتیم بیرون و ساعت 10 بردمش خونشون منم اومدم خونه خودم
البته قبلش زنگ زدم به خونه مامان بزرگش گفتم اجازه بدین شب پیشم بمونه صبح خودم میبرمش مدرسه اجازه دادن اما یهو غزل گفت نه درس دارم کتابامم نیاوردم گفتم میریم میاری
اما گفت نه برم یکم درس بخونم منم دیگه گیر ندادم گفتم باشه هرچند دوست داشتم باز پیشم باشه
در هر حال روز قشنگی بود و منو غزل خیلی بیشتر به هم نزدیک شدیم
من که خونه دارم وسایلام تکمیل شده دیگه چرا ازدواج نکنیم؟؟؟
مشکلی که نداریم ترو خدا اینقد نگین زوده من دارم میمیرم دیگه ... ازتون خواهش میکنم نگین
غزل جونم عاشقتم بخدا میخوام خوشبختت کنم میدونم که میتونم
زودتر مال خودم شو بذار عقد کنیم خواهش میکنم اینارو زیاد بهت گفتم اما امروز جدی فهمیدم نمیتونم حتی تا عید صبر کنم
بیا زودتر عقد کنیم نترس بخدا نمیذارم پشیمون شی نمیذارم بهت سخت بگذره ![]()
ادامـ ــه حرفایِ ما




ادامـ ــه حرفایِ ما

| Design:LeiLa-DiYaKo |



نويسنده
